روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم؟ آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم
جان که از عالم علوی است، یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازم؟
یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد؟
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟
ا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سرعربده مستانه به هم در شکنم
من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم
آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود میگویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم
شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار، به هم در شکنم
مولانا
نوشته شده توسط سعید در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش ! شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی
و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن چون شاید هیچوقت هیچ کس
تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه !!
نوشته شده توسط سعید در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط سعید در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت

توی خلوت پر از همهمه ام که صدایی به صدا نمی رسه
اگه می تونی منو دعا بکن من که دستم به خدا نمی رسه
آسمونا ارزونی پرنده ها جای آسمونا یه قفس بده
همه ی دار و ندار مو بگیر هر چی بودم و دوباره پس بده
بازم هیچ راهی به مقصد نرسید من هزار و یک شب معطلم
تا ته جاده دنیا رفتم و بازم انگاری سر جای اولم
چرا دنیا با تمام وسعتش مرهمی برای زخم من نداشت
پای هر چی که دویدم آخرش حسرت داشتنش و تو دلم گذاشت
سر رو شونه های سنگ روزگار قد این فاصله هق هق می کنم
دارم ازثانیه ها سیر می شم دارم از دوری تو دق می کنم
پشت خنده های مصنوعی من دل به این بغض گلو شکن بده
روزگار سردم و ورق بزن دست مهربونت و به من بده
گم شدم توی شبی که خودمم شبی که حتی یه فانوس نداره
منو با خودت ببر به روشنی آخه هیچکی مثل تو منو دوس نداره
لک زده دلم واسه یه همزبون شیشه دل همه سنگ شده
می دونی دلیل گریه هام چیه ؟آی خدا دلم واسه ات تنگ شده!
به سرنوشت شگفت کسی می اندیشم
که راه پشت سرش نیست
و چاره ای دگرش نیست.
جز این که در شب سیلاب بگذرد در رود
امان از وسوسه ی سخت لحظه تصمیم
می رهی از بالا یا که می شوی نابود.
نوشته شده توسط سعید در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 13:55 موضوع | لینک ثابت

نگاهم کن که شب گم شه ، نگاهم کن که پیدا
شم
نگاهم کن نگاهم کن ، نذار تنها ترین باشم
به تو می بخشم آواز و چراغ و شبنم و نور و
به تو می بخشم این قلب به تو محتاج مغرور و
تو ابرا رو بگیر از من که چشمام خیسه بارونه
به دور از تو پروانه ، تو حبس پیله می مونه
نگاهت را نثارم کن ، گل وحشی تو رامم کن
بتابون عشق و تو چشمام ، شروعم کن ، تمامم کن
نگاهم کن که تو چشمات یه جنگل داره می سوزه
بدون تو دچارم من ، دچار مرگ هر روزه !
نگاهم کن بذار با تو تماشایی بشه دنیا
بذار از برق چشم تو بمیرن این سیاهی ها
به آخر می رسم بی تو ، به دیوار و شب و خنجر
بهار و عشق و دعوت کن ، به این تقویم خاکستر
نگاهت را نثارم کن ، گل وحشی تو رامم کن
بتابون عشق و تو چشمام ،
شروعم کن ، تمامم کن ...
نوشته شده توسط سعید در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت
زندون دل
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو میدونی
عمرییه غم تو دلم زندونییه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی
می خوام امشب با خودم شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاه ست
چرا بخت من سیاه ست تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بگذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی...
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو میدونی...
نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 22:48 موضوع | لینک ثابت

بی تو, سفر,حکایت دلگیر ماندن است.
بی تو ,سفر ,حکایت از پا نشستن است.
دریاب این شکسته قامت عاشق را,
بی تو به جست وجوی آب چو برخیزم,
ره نیست جز سراب
ای یار, ای یگانه ترین یار,
این خسته ی همیشه عاشق را
دریاب.
نوشته شده توسط سعید در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 21:47 موضوع بی تو | لینک ثابت
خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست دوست داشتن داشتنی هاست!
تو رگ خشک درختا درد پائیز میگیره
بارون نم نمک آروم روی جالیز میگیره
دیگه سبزی نمی مونه همه جا برگای زرده
دیگه برگا نمی رقصند رقص پائیز پره درده
گرمی دستای من کم شده دستاتو بده
دستای سرد منو گرم بکن باد پائیز سرده
آفتاب تنبل پائیز دیگه قلبش سرده
بازی ابرا با خورشید منو آروم کرده...
نوشته شده توسط سعید در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 16:20 موضوع | لینک ثابت
بسه تنهايي ديگه توي قفس، بسه اين قفس بدون همنفس، ديگه بسه تشنگي بدون آب،
خوردن فريب و نيرنگ سراب، واسه هر کي دل من تنگ ميشه، تا ميفهمه دلش از سنگ ميشه،
دوستي از رو زمين پاک شده، مردي و مردونگي خاک شده، هرکي فکر خودشه تو اين زمونه،
بايد حرف دلمو گوش کنم، غم دنیا رو فراموش کنم...

نجات من به دست توست
از اين محبس نجاتم ده
لباس كهنه تن را
بسوزان و حياتم ده!
بيا و نقطه پايان به
شعر عمر من بگذار
تنم ديوار بين ماست
تنم را از ميان بردار...
نقاب از چهره ام بردار
به آينه نشانم ده
سكوتم بدتر از مرگ است
بميرانم زبانم ده!
بيا و جامه عصيان بپوشان بر صداي من
كه تنها سهم من اين است : هراس بي صدا مردن!
ترانه سرا: اردلان سرافراز
نوشته شده توسط سعید در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخواست که من به زندگی نشسته ام !
زندگی
زندگی یه بازیه کی از عمرش راضیه؟!
ابر گریونه دلم چشمه خونه دلم
نمیتونم دلمو راضی کنم
این دل دیوونه رو راضی به این بازی کنم
یه بهونه برای بودن و موندن ندارم
تو گلوم بغض غمه هوای خوندن ندارم!
همه جا سرد و سیاه رو لبام ناله و آه
سر من بی سایبون نگه ام مونده به راه
دست من غمگین وسرد تو دلم یه گوله درد
نه بهاری نه گلی پائیزه پائیزه زرد...
دلی که دلدار نداره با زندگی کار نداره!
غریب این دیارم یه آشنا ندارم
سرم بی سایبونه دلم یه پارچه خونه!
غم تو دلم نشسته بال و پرم شکسته
غریب این دیارم یه آشنا ندارم
سرم بی سایبونه دلم یه پارچه خونه!
همه جا سرد و سیاه رو لبام ناله و آه
سر من بی سایبون نگه ام مونده به راه
دست من غمگین وسرد تو دلم یه گوله درد
نه بهاری نه گلی پائیزه پائیزه زرد...
ترانهسرا : مينا اسدي
نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 23:17 موضوع | لینک ثابت
وقتشه كه از قفس ساز
پر پرواز و بگيري
خط به خط نقطه به نقطه
بغض آوازو بگيري...
كمكم كن
كمكم كن كمكم كن
نذار اينجا بمونم تا بپوسم
كمكم كن كمكم كن
نذار اينجا لب مرگ و ببوسم
كمكم كن كمكم كن
عشق نفريني بي پروايي مي خواد!
ماهي چشمه كهنه
هواي تازه ي دريايي مي خواد...
دل من درياييه چشمه زندونه برام
چكه چكه هاي آب مرثيه خونه برام...
تو رگام بجاي خون شعر سرخ رفتنه
تن به موندن نمي دم
موندنم مرگ منه!
عاشقم مثل مسافر عاشقم
عاشق رسيدن به انتها!
عاشق بوي غريبانه كوچ
تو سپيده غريب جاده ها!...
من پر از وسوسه هاي رفتنم
رفتن و رسيدن و تازه شدن
توي يك سپيده طوسي سرد
مسخ يك عشق پر آوازه شدن!...
كمكم كن كمكم كن
نذار اين گم شده از پا در بياد!
كمكم كن كمكم كن
خرمن رخوت من شعله مي خواد!
كمكم كن كمكم كن
من و تو بايد به فردا برسيم
چشمه كوچيكه برامون
ما بايد بريم به دريا برسيم...
دل ما درياييه چشمه زندون مونه
چكه چكه هاي آب
مرثيه خون مونه
تو رگ بودن ما
شعر سرخ رفتنه
كمكم كن كه ديگه
وقت راهي شدنه...
كمكم كن...
ترانه سرا: ایرج جنتی عطایی
نوشته شده توسط سعید در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 0:42 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نام: سعید
نام خانوادگی: سجادزاده
تاریخ تولد: مرداد 1363
دعوتت مي کنم
به تنهايي خاموشم
مهمانم باش به کمي ترانه،
حرف دل و لحظه اي سکوت!...
جهاني تازه آغاز مي شود و من
در ابتداي همان راه نرفته پشت
به همه وعده هاي باراني و
رو به تمام روزهاي آفتابي
منتظرت مي مانم...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نیستی
یاور همیشه مومن
حریق دریا
عشق
مسافر
جاده
چشم من
بی تو
نفس
مشق من
باران
بن بست
غزلک
شب گریه
شب زده
بیهودگی
شقایق
شبای خط خطی
به که دل باید بست؟
اونی که میخواستی
مرا به خانه ام ببر
عروسک
محتاج
حسود
رهایی
بارون
سادگی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY