|
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم مولانا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:58 توسط سعید |
|
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش ! شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی ما به هم محتاجیم مثل دیوونه به خواب مثل گندم به زمین مثل شوره زار به آب ما به هم محتاجیم مثل ما به آدما مثل ماهیا به آب مثل آدم به هوا دستامون از هم اگه دور بمونه شب شیشه ای دیگه نمی شکنه از تو این شیشه ای همیشگی خورشید مقوایی سر می زنه به عزای دوری دستای ما کوچه ها ، ساکت و بی صدا می شن بوی رخوت همه جا رو می گیره همه ی درها ، به غربت وا میشن جاده هامون ، که به خورشید می رسن مثل تاریکی ، بی انتها می شن ما به هم محتاجیم... ترانه سرا: ایرج جنی عطایی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 19:40 توسط سعید |
|
|
سقف تو فکر یک سقف ام ، یک سقف بیروزن یک سقف پابرجا، محکمتر از آهن
سقفی که تنپوش هراس ما باشه
تو سردی شبها لباس ما باشه
سقفی اندازهی قلب من و تو
واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آینهها
واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل، از شب و ستاره میگم
از تو و از خواستن تو، میگم و دوباره میگم
زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم
گم میشم تو معنی تو، معنی تازه میگیرم
سقفمون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه
یه افق، یه بینهایت، کمترین فاصله مونه
تو فکر یک سقف ام یک سقف رویایی
سقفی برای ما،حتی مقوایی
تو فکر یک سقف ام یک سقف بیروزن
سقفی برای عشق،برای تو و من
سقفی اندازهی قلب من و تو
واسه لمس تپش دلواپسی
یرای شرم لطیف آینهها،واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف، اگه باشه، میپیچه عطر تن تو
لختی پنجرههاشو میپوشونه پیرهن تو
زیر این سقف خوبه عطر خودفراموشی بپاشیم
آخر قصه بخوابیم، اول ترانه پا شیم
سقفمون، افسوس و افسوس
تن ابر آسمونه
یه افق، یه بینهایت
کمترین فاصلهمونه
تو فکر یک سقف ام... آنجا که ایمان است،نسیم عشق می وزد
آنجاکه عشق است صلح حکم فرماست آنجا که صلح است خدا است و آنجا که خدا است خوشی و سعادت برآن سایه افکنده است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 20:10 توسط سعید |
|
![]() توی خلوت پر از همهمه ام که صدایی به صدا نمی رسه اگه می تونی منو دعا بکن من که دستم به خدا نمی رسه آسمونا ارزونی پرنده ها جای آسمونا یه قفس بده همه ی دار و ندار مو بگیر هر چی بودم و دوباره پس بده بازم هیچ راهی به مقصد نرسید من هزار و یک شب معطلم تا ته جاده دنیا رفتم و بازم انگاری سر جای اولم چرا دنیا با تمام وسعتش مرهمی برای زخم من نداشت پای هر چی که دویدم آخرش حسرت داشتنش و تو دلم گذاشت سر رو شونه های سنگ روزگار قد این فاصله هق هق می کنم دارم ازثانیه ها سیر می شم دارم از دوری تو دق می کنم پشت خنده های مصنوعی من دل به این بغض گلو شکن بده روزگار سردم و ورق بزن دست مهربونت و به من بده گم شدم توی شبی که خودمم شبی که حتی یه فانوس نداره منو با خودت ببر به روشنی آخه هیچکی مثل تو منو دوس نداره لک زده دلم واسه یه همزبون شیشه دل همه سنگ شده می دونی دلیل گریه هام چیه ؟آی خدا دلم واسه ات تنگ شده! به سرنوشت شگفت کسی می اندیشم که راه پشت سرش نیست و چاره ای دگرش نیست. جز این که در شب سیلاب بگذرد در رود امان از وسوسه ی سخت لحظه تصمیم می رهی از بالا یا که می شوی نابود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:55 توسط سعید |
|
![]() نگاهم کن که شب گم شه ، نگاهم کن که پیدا شم نگاهم کن نگاهم کن ، نذار تنها ترین باشم به تو می بخشم آواز و چراغ و شبنم و نور و به تو می بخشم این قلب به تو محتاج مغرور و تو ابرا رو بگیر از من که چشمام خیسه بارونه به دور از تو پروانه ، تو حبس پیله می مونه نگاهت را نثارم کن ، گل وحشی تو رامم کن بتابون عشق و تو چشمام ، شروعم کن ، تمامم کن نگاهم کن که تو چشمات یه جنگل داره می سوزه بدون تو دچارم من ، دچار مرگ هر روزه ! نگاهم کن بذار با تو تماشایی بشه دنیا بذار از برق چشم تو بمیرن این سیاهی ها به آخر می رسم بی تو ، به دیوار و شب و خنجر بهار و عشق و دعوت کن ، به این تقویم خاکستر نگاهت را نثارم کن ، گل وحشی تو رامم کن بتابون عشق و تو چشمام ،
شروعم کن ، تمامم کن ... در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زدمي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده بردو براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت می خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:47 توسط سعید |
|
زندون دل پشت این پنجره ها دل می گیره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 22:48 توسط سعید |
|
![]() بی تو, سفر,حکایت دلگیر ماندن است. بی تو ,سفر ,حکایت از پا نشستن است. دریاب این شکسته قامت عاشق را, بی تو به جست وجوی آب چو برخیزم, ره نیست جز سراب ای یار, ای یگانه ترین یار, این خسته ی همیشه عاشق را دریاب. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 21:47 توسط سعید |
|
|
خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست دوست داشتن داشتنی هاست!
تو رگ خشک درختا درد پائیز میگیره |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:20 توسط سعید |
|
|
بسه تنهايي ديگه توي قفس، بسه اين قفس بدون همنفس، ديگه بسه تشنگي بدون آب،
خوردن فريب و نيرنگ سراب، واسه هر کي دل من تنگ ميشه، تا ميفهمه دلش از سنگ ميشه، دوستي از رو زمين پاک شده، مردي و مردونگي خاک شده، هرکي فکر خودشه تو اين زمونه، بايد حرف دلمو گوش کنم، غم دنیا رو فراموش کنم...
لباس كهنه تن را بيا و نقطه پايان به تنم ديوار بين ماست |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 18:57 توسط سعید |
|
|
زندگی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:17 توسط سعید |
|
وقتشه كه از قفس ساز پر پرواز و بگيري خط به خط نقطه به نقطه بغض آوازو بگيري...
كمكم كن كمكم كن نذار اينجا بمونم تا بپوسم كمكم كن كمكم كن نذار اينجا لب مرگ و ببوسم كمكم كن كمكم كن عشق نفريني بي پروايي مي خواد! ماهي چشمه كهنه هواي تازه ي دريايي مي خواد... دل من درياييه چشمه زندونه برام چكه چكه هاي آب مرثيه خونه برام... تو رگام بجاي خون شعر سرخ رفتنه تن به موندن نمي دم موندنم مرگ منه! عاشقم مثل مسافر عاشقم عاشق رسيدن به انتها! عاشق بوي غريبانه كوچ تو سپيده غريب جاده ها!... من پر از وسوسه هاي رفتنم رفتن و رسيدن و تازه شدن توي يك سپيده طوسي سرد مسخ يك عشق پر آوازه شدن!... كمكم كن كمكم كن نذار اين گم شده از پا در بياد! كمكم كن كمكم كن خرمن رخوت من شعله مي خواد! كمكم كن كمكم كن من و تو بايد به فردا برسيم چشمه كوچيكه برامون ما بايد بريم به دريا برسيم... دل ما درياييه چشمه زندون مونه چكه چكه هاي آب مرثيه خون مونه تو رگ بودن ما شعر سرخ رفتنه كمكم كن كه ديگه وقت راهي شدنه... كمكم كن... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:42 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
نام: سعید
نام خانوادگی: سجادزاده تاریخ تولد: مرداد 1363 دعوتت مي کنم به تنهايي خاموشم مهمانم باش به کمي ترانه، حرف دل و لحظه اي سکوت!... جهاني تازه آغاز مي شود و من در ابتداي همان راه نرفته پشت به همه وعده هاي باراني و رو به تمام روزهاي آفتابي منتظرت مي مانم... |
|
RSS
|